Make your own free website on Tripod.com
---->

<p align="justify">تئاتر بهرام رو دوباره ديدم :  به نظر من بيضايی چهار جيز رو بسيار زيبا به نمايش گذاشته ،

1- "شهربانان ؛ نگهبان بی خواب آسايش ما ! " .  بهرام باصحنه های بديع و اعجاب آور از کتک خوردن جوانان ، زد و خوردها و بگير و ببند های رايج  و روزمره در شهربانی های اين خاک عزيز به خوبی نشان می دهد که چه نگاهبانانی و چه شهربانانی داريم ما !!

2- بهرام با پيش کشيدن " سخن از يک هزار پا " نشان می دهد که هنوز ما اينجاييم و دموکراسی و عدالت هزاران کيلومتر آن سو تر ... !!

3- " سقوط هواپيمای بدون خلبان فرهنگ " در ايران عزيزمان حتمی است !! کدام زمان فراغتی را می شناسيد که ايرانی جماعت آن را با مطالعه ی روزنامه و کتاب و ناخوانده هايش پر کنيد ؟! مباد روزی که هواپيمايی با سرنشينان روزنامه خوانش سقوط کند ، ولی گويی در خاک شريف ميهنم چنين است و چنين خواهد بود !! ( در مورد اين گزينه عرض کنم که تنها استدلال شخصی خودم را از " هشتمين پرده  ! "خدمتتان عرض کردم )  

4- آری " بالاخره روزی " ابرها می پراکنند ! " و چاله ، چوله هايی که وظيفه ی ترميم و اصلاحشان ظاهرن تنها و تنها برعهده ی همان فلک زدگانی است که در مطب روان شناسان صف بسته اند ،  درست خواهند شد !! غصه نبايد خورد " شهرداری ها " از پس دولت شهرها بر می آيند و هرچه لازم باشد برای معلولين  مظلوم و درب و داغان و دربدر و کارتن خواب ،  که روزانه بيش  از  هزار تای آنها را در همين شهر گند زده ی شلوغ می بينيم ،  فراهم می آورند  ... !! </p>

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

<center><img src="http://photos1.blogger.com/blogger/2975/131/320/anniex0r-The_Haunting.jpg"></center><br><p align="justify"> من هميشه هنر و هنرمند رو دوست داشتم ... هميشه تئاتر و سينما ، شعر و موسيقی و ادبيات رو دوست داشتم ... خيلی سعی کردم که يک سينما گر باشم ، يا يک نقاش ؛ اما نبودم ! هيچ وقت تئاتر ، زياد ،  نرفتم ! فيلم ، زياد ، نديدم ! به جز همين هايی  که تو بهشون می گی درپيت ، اونا که من  در اجراشون خيلی قهارم ، هيچ وقت موسيقی های خوب ديگه ای رو گوش ندادم !! به ياد ندارم که تا کنون ، دل به کنه تابلو های نقاشی سپرده باشم !! دو خط شعر حفظ کرده باشم يا رمانی تفکر برانگيز از نويسنده ای متفکر خونده باشم !! با همه ی ادعاهايم ، من کجا و " راپسودی ماهور " فرامرز پايور کجا ... !!

 

نمی دونم چه مرگمه ! يا اين لعنتی چيه !! ولی فکر می کنم تو همين هنری هستی که من هيچ وقت نداشتمش ، همونی  که هميشه دوستش داشتم و دنبالش می گشتم  !! اين تويی ؛ بدون اين که بدونی داری به من موسيقی می آموزانی ، نوای " راک " ، " فلکلور " يا نغمه ای روح افزا از " الکترونيک " ...  . آهسته و بی صدا مفهوم " دگماتيزم " در تئاتر رو به من تفهيم می کنی ، خلاقيت رو در تک تک تصاوير سينما گلچين می کنی و نهيبم می زنی که اين ها نداشته های توست .  فکر می کنم تو همه ی اون فرهنگ نداشته ی من هستی که هميشه توی ذاتم بود اما در رويا می پروروندمش !

 

فلسفه معلم من بوده و هست ، هميشه دوستش داشتم ، می دونی چيه ؟! اصلن معتقدم فلسفه تنها راه نجات بشريته . هيچ پرسشی نيست که فلسفه اون رو بی جواب گذاشته باشه . زياد فلسفه خوندم ، زياد ، اما به قول خودت ، تنها فلسفه دون شدم و بس !! هيچ وقت فيلسوف نبودم ! هيچ زمانی رو به ياد ندارم که يه تئوری فلسفی ، با عقل ناقص من ورز داده شده باشه و تحسين همه ی شناس ها و ناشناس ها رو برانگيخته باشه !!

 

باورت ميشه  که  تو همه ی اون فلسفه باشی ؟!! همه ی اون  فلسفه ای که هيچ وقت پيداش نکردم ، هيچ وقت نتونستم ، شايد جرات نکردم ، شايد هم عرضه اش رو نداشتم ، که پيش کش کنم  !!

 

اين نوشته نه از سر عريضه ، که از سر برهان و منطق نوشته شد . در حالی بودم که ديگه حرف زدن با درو ديوار جوابگو نبود !! يادمه از من پرسيدی . از علامت های سوال نزد خودت برايم گفتی از چرا ها ، برای چی ها . چرا من ؟! برای چی من ؟!  و من امروز که در جواب پرسش های محقوق تو در برابر ديوار سپيد روبروی ميزم قرار گرفتم سعی کردم ، منطقی و کاملن عاقلانه به همه ی آنها پاسخ بدم . اذعان می کنم ، موکدن و بدون هيچ شک و ترديد ، اينها اراجيف و خيال بافی های يک اکتور عاشق در فيلم های هندی نيست !! اگر هنوز برات قابل قبول نيست ، عزيز دلم ، مشکل از توست  ... </p>